سکوتم سرایش است و گرسنگی ام ،سیری،در تشنه کامی ام آب گوارا و د رهوشیاری ام ،مد هوشی است. در سوزش فراقم ،جشن وصال است ودر غربت و تنهایی ام ،دیدار یار، باطنم پیدا و ظاهرم نا پیدا است چه بسا از درد، دلم شکوه سر می داد در حالی که قلبم به این درد می نازید و چه بسیار می گریستم در حالی که دهانم به خنده گشوده بود. می پراکن در حالی که سپیده دمان آنرا گرد هم را به هم پیوند می دهد . پس آفرینش و زندگی برای من است.ونیز مرگ و خاک گور پاسخم داد: من خــــــــــــــــــــــــــــــــود روزگـــــــــــــــــــارم . ای نفس زندگی چیزی جز یک شب تاریک نیست که چون پرده ی ظلمت خویش را فرو افکند با تیغ سپیده دمان، در هم می درد،حال آنکه سپیده دم ماندگار است و تشنه کامی قلبم خودد لیلی بر وجود سلسبیل است،در سبوی مرگ مهربان. (جبران خلیل جبران)




+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط ساحل و س(ر)م |