
آشتــــــــي
قهر مكن، اي فرشته روي دلارا
ناز مكن ، اي بفشه موي فريبا
بر دل من ، گر روا بود سخن سخت
از تو پسنديده نيست ، اي گل رعنا
شاخه خشكي به خارزار وجويدم
تا چه كند شعله هاي خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ ، اينمه شيرين ؟
چهره پر از خشم و قهر ، اينهمه زيبا ؟
ناز تو را مي كشم به ديده منت
سر به رهت مي نهم به عجز و تمنا
از تو ، به يك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زيبائيم اسير محبت
هر دو به چشمان دلفريب تو پيدا
« از همه باز آمديم و با تو نشستيم »
تنها ، تنها ، به عشق روي تو تنها !
بوي بهار است و روز عشق و جواني
وقت نشاط است و شور و مستي و غوغا
خنده گل را ببين به چهره گلزار
آتش مي را ببين به دامن مينا
ساقي من ! جام من ! شراب من ! امروز ....
نوبت عشق است و عيش و نوبت صحرا
آه ، چه زيبا از تو جام گرفتن
وز لب گرم تو بوسه هاي گوارا
لب به لب جام و سر به سينه ساقي
آه ، كه جان مي دهد به شاعر شيدا
از تو نشستن بهار را به تماشا
« فردا ،فردا » مگو ، كه من نفروشم
عشرت امروز را به حسرت فردا
بس كن ! بس كن ! ز بي وفائي بس كن
بازآ ، بازآ ، به مهرباني ، بازآ !
شايد با اين سرودهاي دلاويز
بار دگر ، در دل تو گرم كنم جا
باشد كز يك نوازش تو ، دل من
گردد امروز چون شكوفه، شكوفا !
فريدون مشيري

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:17 توسط ساحل و س(ر)م |