دستهاي تو !!! دلم مي خواست پنجره اي بودم تا بوسيله دستهاي گرم و زيباي تو در زمستان سرد خاطره ها باز مي شدم . يا در غروبي دل سوخته دستهاي لطيف تو بر روي صورت شفاف و بي رنگ خود احساس مي كردم . دلم مي خواست پرونده اي بودم تا نامه رازهاي خود را بر پايم مي بستي و براي من آرزوي خوشبختي مي كردي و يا بر سرم دستي از روي لطافت و مهرباني مي كشيدي ، تا دردهاي دل زخمي و مجروحــــم را به فراموشي بسپارم امّا افسوس ....
من يقين دارم كه برگ ، كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ، فارغ است از ياد مرگ ! آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ، گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ، مي تواند يافت لطف : «هر چه باداباد را » فريدون مشيري

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:14 توسط ساحل و س(ر)م |