يادم آيد تو به من گفتـــــــي : از اين عشــــــــــق حذر كن لحظه اي چند براين آب نظـــــــــر كن آب آئينه عشــــــــــق گـــذران است توكه امروز نگاهت به نگاهـــــــي نگران است باش كه فردا دلت با دگـــــــــــران است تا فراموش كني چندي از اين شهــــــر سفر كن با تو گفتم : حذر از عشــــــــــق ؟ ندانم سفر از پيش تو هرگــــــز نتوانم 0000000000000 نتوانم روز اول كه دل به تمناي تو پرزد چون كبوتــر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ، من رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو افتادم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشــــــــــق ندانم 000000000000. نتوانم اشكــــي از شاخه فروريخت مرغ شب ، ناله ي تلخــــــــي زد و بگريخت (كوچه ، فريدون مشيري )

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51 توسط ساحل و س(ر)م |