تو زیبا و نوشکفته ای چون گل اما من ........ حال چه میگویی بازم بمانم ؟ ولی میدانم پشیمان خواهی شد میمانم که بدانی دل شکستن کار من نیست از صذاقت و رک گویی تو بی نهایت ممنون صداقتت بود که
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد ، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست

![]()
دلمو برد ![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:53 توسط ساحل و س(ر)م |



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:11 توسط ساحل و س(ر)م |
خواستم برای از دست رفتنت قطره ای اشک بریزم ولی افسوس تمام اشک هایم را برای به دست آوردنت ریخته بودم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:50 توسط ساحل و س(ر)م |
تقدیم به دل شکسته گان مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست وچه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و قلبی پاک که پر از یاد تو بود وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت:تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم.............
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:33 توسط ساحل و س(ر)م |
دوست دارم همچون شمعی در نگاهت آب گردم در سکون شانه هایت تا قیامت خواب گردم باز مهتاب بتابی بر شب تاریک وسردم بانفسهایت دوباره تا سحر بی تاب گردم 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:33 توسط ساحل و س(ر)م |