تبليغاتX
عشــــــــــــــــــــــــــــق

عشــــــــــــــــــــــــــــق

زیباترین ساحـــــــــل , ساحل عشق است

اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم - پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد ، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست
نويسنده : جبران خلیل

 

تو زیبا  و نوشکفته ای  چون گل

اما من ........

حال  چه  میگویی  بازم بمانم ؟

ولی  میدانم  پشیمان خواهی شد

 میمانم  که بدانی  دل شکستن  کار  من نیست

از صذاقت و رک گویی  تو  بی نهایت ممنون

صداقتت بود که

دلمو برد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:53 توسط ساحل و س(ر)م |


 
 
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه
 
اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه
 
و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
 
 
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم
 
 چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون
 
 رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه
 
 قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر
 
 از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .
 
 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
 
چون زندگيش رو ازش ميگيريم
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
 
 روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست
 
توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان ,
 
 کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي
 
 زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما مشتاقت
 
 را به آنها مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با دستهايت سهم خودت
 
را از آسمان برداري . اگر تو بخواهي مي توانند پلکاني شوند
 
 و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:11 توسط ساحل و س(ر)م |


خواستم برای از دست رفتنت قطره ای اشک بریزم

 

                 ولی افسوس

 

تمام اشک هایم را برای به دست آوردنت ریخته بودم

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:50 توسط ساحل و س(ر)م |


                          تقدیم به دل شکسته گان

 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود  دل من سخت شکست

 

وچه زشت به من و سادگیم خندیدی

 

به من و قلبی پاک که پر از یاد تو بود

 

وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت:تا ابد مال تو بود

 

تو برو  برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم.............

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:33 توسط ساحل و س(ر)م |


 

دوست دارم همچون شمعی در نگاهت آب گردم

 

 

در سکون شانه هایت تا قیامت خواب گردم

 

باز مهتاب بتابی بر شب تاریک وسردم

 

بانفسهایت دوباره تا سحر بی تاب گردم

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:33 توسط ساحل و س(ر)م |


.