يادم آيد تو به من گفتـــــــي : از اين عشــــــــــق حذر كن لحظه اي چند براين آب نظـــــــــر كن آب آئينه عشــــــــــق گـــذران است توكه امروز نگاهت به نگاهـــــــي نگران است باش كه فردا دلت با دگـــــــــــران است تا فراموش كني چندي از اين شهــــــر سفر كن با تو گفتم : حذر از عشــــــــــق ؟ ندانم سفر از پيش تو هرگــــــز نتوانم 0000000000000 نتوانم روز اول كه دل به تمناي تو پرزد چون كبوتــر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ، من رميدم ، نه گسستم باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو افتادم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشــــــــــق ندانم 000000000000. نتوانم اشكــــي از شاخه فروريخت مرغ شب ، ناله ي تلخــــــــي زد و بگريخت (كوچه ، فريدون مشيري )

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51 توسط ساحل و س(ر)م |
می روم خسته و افسرده و زار
.....سوی منزلگه ويرانه خويش
...........به خدا می برم از شهر شما
..................دل شوريده و ديوانه خويش
می برم تا که در آن نقطه دور
......شستشويش دهم از رنگ گناه
...........شستشويش دهم از لکه عشق
..................زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
.....ز تو ای جلوه اميد محال
...........می برم زنده بگورش سازم
.................تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد. می رقصد اشک
.....آه. بگذار که بگريزم من
...........از تو ای چشمه زرين گناه
..................شايد آن به که بپرهيزم من
به خدا غنچه شادی بودم
.....دست عشق آمدو از شاخم چيد
...........شعله آه شدم. صد افسوس
..................که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
.....می روم. خنده به لب. خونين دل
...........می روم از دل من دست بدار
....................ای اميد عبث بی حاصل
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:46 توسط ساحل و س(ر)م |
وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم.
از وقتی آخرین نگاهت را در ذهنم آرشیو کردم ،
قلبم آلارم دلتنگی می دهد.
بعد از درد و دل کردن برای سیگار، او هم آتش گرفت و دود گریست
اشکهای آسمان در برابر اشکهای من حرفی برای گفتن نداشتند.
امروز حتی سایه ام هم از من فرار کرد، امروز اینجا بارانی بود
من با رویایت زندگی می کنم و رویا با من مدارا.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:26 توسط ساحل و س(ر)م |
شبي غمگين شبي باراني و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:54 توسط ساحل و س(ر)م |
نیمه شعبان مبارک




+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:57 توسط ساحل و س(ر)م

چرا باید سهم من و تو از بودن با
هم به همان اندازه باشد
که ماه و خورشید باهمند !!
به اندازه ی همان ثانیه های کوتاهی که خورشید ،
ماه را در افق بی کران ، به اندازه ی چشم
بر هم زدنی می بیند و بس !!
و این چه روزگار غریبی ست
که خورشید زمانه اجازه ی دیدن ماه را ندارد و
من اجازه ی دیدن تو را .
تف بر این روزگار
تف بر این روزگار غریب .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:58 توسط ساحل و س(ر)م |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:59 توسط ساحل و س(ر)م |
گل مرداب هستی
برای دیدن من
چرا بی تاب هستی؟!
من دریا چه هستم؟
پراز موج وتلاطم
که گاهی چندکشتی
درونم میشود گم
توحساسی ظریفی
نداری تاب دریا
پرازشوری وتلخی است
دل پرآب دریا
چگونه می توانی
توبی مرداب یعنی:
تو می دانستی ای کاش
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:55 توسط ساحل و س(ر)م |
تا به جاده اي برسي كه نور حقيقت آن جاده، تو را به آن سوي سرزمين عشق و جاودانگي برساند آنگاه است كه به آرامشي اَبدي خواهي رسيد من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام
فرسنگها را يكي پس از ديگري سپري كن
پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام
آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز
روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:11 توسط ساحل و س(ر)م |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:50 توسط ساحل و س(ر)م
زندگی پستی داره
زندگی بلندی داره پستی آن دوری از عشق است وبلندی آن رسیدن به عشق انسانی که نه در پستی و نه دربلندی باشد زندگِِِِِِِِِِِِی نمی کند زندگی چرخش دستی است که از تو قف آن چیزی می ماند به نام عشق!!! اگر در چهار راه زندگی سر گردان شدی راهی را برو که نه تابلو داشته باشد نه کسی در آن باشد که تو را گمراه کند نه ماشینی که دود آن تورا راهی کند نه نفسی باشد که با تو هم نفس باشد ونه عشقی باشد که عشق خود را فراموش کنی برگرد به راه اولت...... 


+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 16:36 توسط ساحل و س(ر)م |
سکوتم سرایش است و گرسنگی ام ،سیری،در تشنه کامی ام آب گوارا و د رهوشیاری ام ،مد هوشی است. در سوزش فراقم ،جشن وصال است ودر غربت و تنهایی ام ،دیدار یار، باطنم پیدا و ظاهرم نا پیدا است چه بسا از درد، دلم شکوه سر می داد در حالی که قلبم به این درد می نازید و چه بسیار می گریستم در حالی که دهانم به خنده گشوده بود. می پراکن در حالی که سپیده دمان آنرا گرد هم را به هم پیوند می دهد . پس آفرینش و زندگی برای من است.ونیز مرگ و خاک گور پاسخم داد: من خــــــــــــــــــــــــــــــــود روزگـــــــــــــــــــارم . ای نفس زندگی چیزی جز یک شب تاریک نیست که چون پرده ی ظلمت خویش را فرو افکند با تیغ سپیده دمان، در هم می درد،حال آنکه سپیده دم ماندگار است و تشنه کامی قلبم خودد لیلی بر وجود سلسبیل است،در سبوی مرگ مهربان. (جبران خلیل جبران)




+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:8 توسط ساحل و س(ر)م |
و اكنون با تو بگويم كه كار با عشق چيست؟


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:18 توسط ساحل و س(ر)م |
تو زیبا و نوشکفته ای چون گل اما من ........ حال چه میگویی بازم بمانم ؟ ولی میدانم پشیمان خواهی شد میمانم که بدانی دل شکستن کار من نیست از صذاقت و رک گویی تو بی نهایت ممنون صداقتت بود که
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد ، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست

![]()
دلمو برد ![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:53 توسط ساحل و س(ر)م |



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:11 توسط ساحل و س(ر)م |
خواستم برای از دست رفتنت قطره ای اشک بریزم ولی افسوس تمام اشک هایم را برای به دست آوردنت ریخته بودم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:50 توسط ساحل و س(ر)م |
تقدیم به دل شکسته گان مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست وچه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و قلبی پاک که پر از یاد تو بود وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت:تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم.............
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:33 توسط ساحل و س(ر)م |
دوست دارم همچون شمعی در نگاهت آب گردم در سکون شانه هایت تا قیامت خواب گردم باز مهتاب بتابی بر شب تاریک وسردم بانفسهایت دوباره تا سحر بی تاب گردم 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:33 توسط ساحل و س(ر)م |
عشق کهنه دل ما دلواپست بود اما تو نگاه نکردی... من چی گفتم که تو این طور به ما اعتنا نکردی! کوله بار غم به دوشم تو چرا صدا نکردی ؟ خار حسرت توی چشمام تو به ما نگاه نکردی... بار رنجی توی دستم تو غمی دوا نکردی عشق کهنه توی سینم تو چرا وفا نکردی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:46 توسط ساحل و س(ر)م |

ای صاحب صداقت چشمان بی گناه
ای کاش می گذشتم از اولین نگا ه
دیدم تورا داغ دلم باز شد
لعنت به توزما نه چرا
((آه،آه،آه))
عشق چه ساده شروع شد پایان عشق ساده ولی نیست هیچ گاه
بعد از تو ای ستاره ی دنباله دار
((آه))
نفرین به کجا ستادگی این شب سیاه
آواره تر زباد شدم بعد از رفتنت
این شعرهای زخمی تاول زده گواه
مجرم منم ،قبول ولی آخر ای عزیز
کوه جز تو آدمی که نکردست اشتباه
هرچه می کشم از عشق می کشم
جز عاشقی برای مجازات من مخواه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:28 توسط ساحل و س(ر)م |
زهي خجسته زماني که يار بازآيد
به کام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار بازآيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار بازآيد
دلي که با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوي آن که دگر نوبهار بازآيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآيد»»»»
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:37 توسط ساحل و س(ر)م |
آنکه در تنهاترین تنهایم
تنهای تنهایم گذاشت ..کاش در تنها ترین تنهایت تنهای تنهایت گذارد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:26 توسط ساحل و س(ر)م |
دوباره باز یک هیچ کس دوباره باز یک بی کس دوباره باز یک عاشق دوباره باز یک معشوق دوباره باز یک قصه یک قصه ی واقعی تو خیالت بمونه که این یک رؤیا نیست دوباره باز یک عاشق دوباره باز یک گیتار که داره باز میزنه با کمون چه و تار دوباره باز یک خسته با یک دل شکسته دنبال اون می گرده